فعلاً خداحافظ … @ خاطرات 150 روز زندگي

فعلاً خداحافظ …

این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است سه شنبه, ۱۲ آذر, ۱۳۹۲ در ساعت ۲۱:۰۰

با سلام به  ۲۸۰ نفری که به وبلاگ من سر زدند…

یادآوری خاطراتی که پر از درد و رنجه (‌نه جسمی که بیشتر درد روحی ناشی از فراغ و دوری دوستان و گم شدن در پیچ خم روزگار…) چندان هم خوش آیند نبودند و برای اینکه هیچ درخواستی برای نگارش آن از طرف هیچ کس دریافت نکردم که تشویقی برای ادامه کارم باشد فعلاً به خود اجازه انتشار این خاطرات را نمی دهم.

شاید چون نمی خواستم این خاطرات را بصورت کلیشه ای بنویسم و همه فکرم را متوجه انتشار واقعیت هایی کرده بودم که تا کنون خیلی کم به آنها اشاره شده است برای همین شاید هنوز وقتش نشده که اینجا چیزی نوشته شود!

قسمتی از خاطرات روز … سال ۱۳۶۶ …

… تازه به پادگان عقبه رسیده بودیم و از بس زیر سقف نبودیم همه بچه ها بیقراری میکنند! با وجود اینکه هوای بیرون سرده و برف زیادی باریده اما هی بیرون میرند و برمیگردن داخل!  بخاری بزرگ فن دار وسط اتاق روشنه اما اینجا هم مثل بیرون سرده…

من خیلی مشتاق بودم که ببینم توی اون گونی به این بزرگی که همه مسیر از خودش جدا نمی کنه چی گذاشته ؟ کم کم همه چون خستن سرشون را می گذارند و می خوابند اما من فقط چند کیلومتر با خانه فاصله دارم نمی توانم بخوابم…

         سر و صدای بچه هایی که بیدارن و با هم پچ پچ می کنن نمی گذاره بخوابم و خلاصه بلند میشم و همان جاییی که خوابیده می نشینم و به دوراطرافم نگاه می کنم ! اون را می بینم که گونیش را باز کرده و ریخه جلوش و داره وسایل داخلش وارسی میکنه! کنجکاوی من با دیدن این صحنه کاملاً ارضاء میشه!؟

با کوهی از آشغال روبرو هستم! لباس های پاره ! جعبه های سیگاری که در اثر آبخوردگی و ضربات زیاد بیشتر شبیه خمیر کاغذ هستن تا سیگار! و البته چند دست لباس عراقی نو! با خودم می گم هر کسی خودش را اینجا گم کنه مزدی بیشتر از این گیرش نمی یاد! بیچاره چند روزی بود که خودش را با کوهی از آشغال مشغول کرده بود!!!



هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید:

*